به بهانه مقاله اي چاپ نشده از دکتر اميرحسين آريان پور درباره سهراب سپهري
معلم سپهري نبودم
زماني يک نشريه دانشجويي که در خارج ايران انتشار مي يافت، در ضمن سرگذشت سهراب سپهري، شاعر و نقاش فقيد، او را شاگرد من شمرده و متعرض شده بود که چرا من و او با وجود ارتباط نزديک، هماهنگي فکري نداشته ايم.
درست است، من و او ارتباط نزديک داشتيم. ولي بايد توضيح دهم که ارتباط ما اولاً ارتباط شاگرد و معلمي نبود. ثانياً کار من در جريان معلمي، تحميل انديشه بر دانشجو نبود. ثالثاً تغيير بينش اصيل او مانند تغيير هر بينش اصيل، مستلزم تغيير وضع زندگي اجتماعي بود و صرفاً با تعليم يا تبليغ ميسر نبود.
من و او به عنوان دو خاله زاده، از کودکي با يکديگر دم ساز بوديم. گوشه گيري و خودجويي او با روحيه من نمي ساخت. با اين وصف زندگي عارفانه او را نه تنها با احترام مي نگريستم، بلکه با توجه به مقتضيات زندگاني او، قابل دفاع مي دانستم.
انساني مهربان بود. ولي معصومانه با ديگران نمي جوشيد. در کودکي، دور از همسالان خود، معمولاً به جاي بازي کردن، به ساختن يا کشيدن چيزي مي پرداخت. در مراحل بعد، هرگاه مي توانست، از همگان حتي نزديکان خود کناره مي گرفت و در خلوت، يا مي خواند يا مي انديشيد، يا شعر مي گفت و نقاشي مي کرد. به طبيعت عشق مي ورزيد و در هر مجالي، در دامان شورانگيز آن، آرامش مي جست. نه مدرسه براي او جاذبه اي داشت، نه شغل و زناشويي. به عنوان يک نوجوان ژرف نگر، با بي اعتنايي و حتي کمي بيزاري به دانشگاه رفت و به سهولت دانشکده هنرهاي زيبا را گذرانيد. سپس به کار معلمي پرداخت. اما ديري نپاييد که «از قيل و قال مدرسه» دلش گرفت و يکسره از آن کار دست کشيد و چنان گوشه گير شد که حتي به انديشه زناشويي نيفتاد.
در سراسر عمر کوتاه خود، هيچ گاه زندگي و مخصوصاً هنر خود را مايه سود شخصي نمي خواست و آنچه را ناخواسته از هنرآفريني به دست مي آورد، بي دريغ و بي پروا براي گذراندن معاش به مصرف مي رسانيد. در بند رفاه و تجمل نبود و به کمترين بسنده مي کرد. قلباً مردم دوست بود و به هنگام فراغت، با مردم ساده مخصوصاً روستانشينان دورمانده همنشين مي شد. اما از خداوندان زور و زر رو مي گردانيد. درس خوانده هاي روشنفکرنما را واعظان غيرمتعظ يا جاه طلبان پرمدعا مي شمرد و خوش نداشت. نمي گفت ولي به تلويح مي رسانيد که اينان با آنکه مي بايست به اقتضاي روشنفکري ادعايي خود، بيدار و وارسته باشند و در بيداري و وارستگي ديگران بکوشند، اکثراً نه چنان بودند و نه چنين مي کردند. با احتياط به جامعه مي نگريست و از گيرودارهاي سياسي مي گريخت. مبارزه اجتماعي را لازم مي دانست، ولي مبارزه اجتماعي او مبارزه اي منفي بود؛ بي اعتنايي به امتيازات اجتماعي، تنفر از ارزش هاي اشرافي و خوارداشت دنياي سياست بازان.
زندگي سهراب فقيد، بي دشواري، قابل توجيه است.
در شهر عظمت باخته کاشان ملقب به «دارالمومنين» از خانواده اي مغرور ولي رو به زوال برخاست. خانواده او شاخه اي از خاندان فرهنگ پرور و متنفذ سپهر بود. در نيمه دوم قاجار، شاخه هاي متعددي از خاندان سپهر به تهران کوچيده بودند و شاخه هاي کاشان نشين آن مخصوصاً در دوره سلطنت رضا پهلوي، از نفوذ ديرينه، جز بهره اي اندک نداشتند. از اين رو مردان خانواده سهراب از سر دلزدگي، حتي المقدور از فعاليت هاي عمومي دوري مي گرفتند و به فعاليت هاي هنري و ادبي اشتغال مي ورزيدند. نه تنها مردان، بلکه زنان خانواده، منجمله مادر و خواهران سهراب عموماً در نقاشي و هنرهاي تزييني دست داشتند و موسيقي و شاعري مي دانستند. شهر گرمسيري و کم آب کاشان که تا اواسط دوره قاجار از لحاظ آباداني و صنعتگري و ادب و فلسفه و الهيات، در شمار شهرهاي سرآمد ايران بود، از آن پس بر اثر سرازير شدن کالاهاي ماشيني اروپايي و تعطيل بخش بزرگي از صنايع محلي، از رونق افتاد. در نتيجه، بسياري از اشراف آن براي دستيابي بر رفاه بيشتر، به تهران کوچيدند، و کثيري از زحمتکشان پرکار و مبتکر کاشاني در جست وجوي کار و نان و نيز به اميد رهايي از مظالم دولتيان و اشراف، ناحيه کاشان و احياناً کشور ايران را بدرود گفتند. بي گمان اين مهاجرت ها که محصول انحطاط اقتصادي کاشان بودند، به نوبه خود، شهر و روستاهاي آن را به انحطاط عمومي سوق دادند. از اين گذشته طغيان نايبيان، مخصوصاً سقوط آنان در اواخر سلطنت احمد قاجار، بر پريشاني کاشان دامن زد. نايبيان که در زمان نادر افشار، از لرستان به کاشان تبعيد شده و در اواسط دوره سلطنت ناصرالدين قاجار، در برابر ستمگري دربار، سر به عصيان برداشته و در حاشيه غربي و جنوبي دشت کوير نفوذ يافته بودند، با خدعه صدراعظم وطن فروش، وثوق الدوله و حاميان انگليسي او درهم شکستند و متعاقب آن، شهر و روستاهاي کاشان مورد کشتار و چپاول نيروهاي دولتي و اشراف محلي قرار گرفتند و بيش از پيش ويران و پريشان شدند. بديهي است که جريان انحطاط اجتماع کاشان در روحيه کاشانيان و از آن جمله در روحيه خانواده سپهر تاثير عميق نهاد و افراد آن را به ناخرسندي و زدگي و نوميدي کشانيد.
هرج و مرج عمومي ايران و سلطه امپرياليسم اروپايي که پس از جنگ بين المللي اول در امپرياليسم انگليس خلاصه شده بود و نيز استوار شدن سلطنت دودمان پهلوي و گرگتازي امپرياليسم امريکايي، آخرين اخگرهاي خوش بيني و اميدواري مردم ايران را فرونشانيدند و مسلم است که اين مصيبت هاي عمومي مردم ايران، مصيبت کاشانيان را ژرف تر و گسترده تر گردانيدند. تبديل سلطنت سست بنياد قاجار به سلطنت به ظاهر نيرومند پهلوي، ضربه اي خردکننده بر اين مردم وارد ساخت - مردمي که پيش از آن به زوال دولت جابر، مختصر اميدي داشتند و کثيري از آنان مدت 50 سال، همنوا با ياغيان نايبي، نغمه ضدسلطنت سر داده بودند؛«گويند که شاه مي خواهيم/گوييم که ما نمي خواهيم/گويند رژيم ما شاهي است/گوييم همان نمي خواهيم/گويند که شه، نگهبان است/گوييم که سگ نمي خواهيم/گويند که خلق، تن، شر، سر/گوييم که سر نمي خواهيم/داريم سر، خويش سر داريم/تاج بر سر نمي خواهيم/شه را شر نه سر دانيم/خيريم و شر نمي خواهيم/ما حکم شهان نمي خوانيم/قانون شهان نمي خواهيم/وقت است که رسم نو آريم/آيين کهن نمي خواهيم/درويش حسين را راهبر/جز شيرخدا نمي خواهيم»
سهراب در کودکي چندان بزرگ بود که تيغ بران ديکتاتوري پهلوي را مستقيماً روي گردن خانواده خود احساس کند؛ در دوره رضا پهلوي، عبدالحسين ملک المورخين سپهر پدربزرگ آزادي طلب او نه تنها همواره زير فشار پليس قرار داشت، بلکه سرانجام بر اثر ضرب و شتم پليس عليل و هلاک شد. فرزند مبارز ملک المورخين، محب علي دبير سپهري بارها زنداني و آواره شد. برادر ملک المورخين، مورخ السلطنه سپهر بر سر توطئه ضدسلطنت جهانسوز، به همراه خويشاوند خود ذکاءالدوله غفاري به زندان افتاد و بر اثر آن از پا درآمد...
در چنين اوضاعي از سهراب سپهري چه انتظار؟ فرزند حساس يک خانواده هنرمند تلخکام گوشه گير از شهري درهم شکسته و ويران شده در کشوري ديکتاتور زده و نيمه مستعمره چه مي توانست باشد، جز هنرمندي منفرد و کناره گير، خسته و حتي نوميد از جامعه و جوياي پناهگاهي به دور از آشوب زمانه براي آفريدن هنري صفاجو و آرامش بخش؟ بيش از سي سال پيش روزي سهراب جوان و چند تن از ياران هنرورش با من درباره زندگي گفت وگو مي کردند. به اينجا رسيديم که زندگي راهي است ميان گذشته و آينده؛ هر نسلي در اين راه روان مي شود و پس از پيمودن کهنه راه گذشتگان به سود خود و آيندگان، نوراهي بر آن مي افزايد و البته در اين کار به مقاومت و ممانعت برمي خورد و ناگزير از مبارزه، مي شود. هفته بعد سهراب براي نمايش اين مفهوم تصوير زيبايي با رنگ روغني کشيد و به من هديه کرد. اين تصوير که کسان بسيار آن را در خانه من ديده و درباره آن سخن ها گفته اند، چنين است؛ پهنه اي سبزه زير آسماني نيمه آفتابي، چند درخت، يک کوره راه گلي ناراست که از کنار درختان تا دامنه تپه اي نزديک پيش مي رود. همين. نه راهي دراز نه افقي دور، نه پرنده اي، نه اسبي، نه ارابه اي و بالاتر از اينها نه انساني و البته نه جامعه اي!
****************
توضیح اینکه مقاله فوق از روزنامه شرق یکشنبه 7/5/86 ویژه نامه بزرگداشت مرحوم دکتر امیر حسین آریان پور کاشانی نقل شد. دکتر امیر حسین آریان پور نوه نايب حسين خان کاشي بود که مدت ها عليه دولت وقت در مناطق مرکزي جنگيد. او در سال ۱۳۰۳ متولد شد و تحصیلات ابتدایی و دوره هاي دانشگاهي علوم اجتماعي، سياسي، فلسفه، علوم تربيتي، ادبيات فارسي و ادبيات انگليسي را در ايران تحصيل کرد و براي ادامه تحصيل دوره دکتراي رشته علوم اجتماعي به دانشگاه امريکايي بيروت و سپس به دانشگاه پرينستون ايالات متحده امريکا رفت، ليسانس علوم اجتماعي را در سال 1323 از دانشگاه بيروت گرفت. ليسانس فلسفه و علوم تربيتي (1326-1323) از دانشگاه تهران، ليسانس علوم سياسي (1327-1324) از دانشگاه تهران و تخصص در ادبيات انگليسي در شعبه خارجي دانشگاه کمبريج (1328-1327)، دکتراي علوم سياسي- اجتماعي (1331-1330) از دانشگاه پرينستون، دکتراي ادبيات فارسي از دانشگاه تهران (1335-1333) و دکتراي فلسفه و علوم تربيتي از دانشگاه تهران (1339-1336). او نوشته هاي زیادی در جامعه شناسي، مردم شناسي، روانشناسي، فلسفه و سياست و... داشت. وي در روز دوشنبه هشتم مردادماه 1380 چشم از جهان فرو بست.